شاهنامه خوانی
افراد شرکت کننده
این یک دعوت به شنیدن داستانی از شاهنامه است؛ داستانی که در آن، دلاوری فقط به شمشیر نیست، بلکه به اراده، خرد و ایستادگی گره خورده است.
در ادامهٔ روایت نبردهای رستم، این هفته به سراغ داستان «رستم و دژ مردمخواران» میرویم؛ جایی که تهمتن پس از گذر از جنگهای بزرگ، راهی دشوار را در پیش میگیرد و بار دیگر در برابر دشمنی میایستد که قدرت و هیبتش، مانع ارادهٔ او نمیشود.
در این بخش از شاهنامه، رستم تنها یک پهلوان نیست؛ او نماد انسانی است که در برابر آشوب و ویرانی، مسئولیت خود را فراموش نمیکند. از نامهٔ خسروی و سپاس از یزدان، تا حرکت سپاه، گذر از بیابان و رویارویی با دشمن، هر بیت ما را به جهانی میبرد که در آن خرد، پهلوانی و سرنوشت در کنار یکدیگر معنا پیدا میکنند.
این بار، به جای شنیدن داستانی دور از خودمان، میخواهیم ببینیم شاهنامه چگونه از دل جنگ و حماسه، دربارهٔ انسان، مسئولیت و ایستادگی سخن میگوید.
اگر دوست دارید شاهنامه را نه فقط بخوانید، بلکه آن را بشنوید، ببینید و دربارهاش گفتوگو کنید، این دورهمی برای شماست.
خاقان چین، سوار بر پیل عظیمالجثهای شده بود که نامش «رستم دیوبند» بود و بر پشت آن، چون کوهی استوار و سربهفلککشیده ایستاده بود. از فرازِ آن بلندی شگفتانگیز، زمین را همچون دریای نیل میدید که موجی از آهن و خون، کرانههایش را فراگرفته بود. کرکسهای تیزچنگ بر فراز آسمان، بر فراز این انبوه سیاه و هراسانگیز، چرخ میزدند و نظارهگر صحنهای بودند که زمین و آسمان را به لرزه درآورده بود و بساط مرگ را در دشت گسترده بود.
خاقان که خود را در برابر رستمِ دلاور و یکهتازِ میدان ناتوان میدید، با دلی لرزان و اندیشهای پریشان، یکی از بزرگان لشکر خود را که به زبان پارسی تسلط کامل داشت، پیش خواند. به او گفت که به نزد آن شیرمردِ یکهسوار برود و از او بخواهد که از این تندی و خشونت دست بردارد. خاقان تأکید کرد که از این کینخواهی هیچ بهرهای نمیبرند و کسانی چون افراسیاب که آتش را از آب بازمیشناسد، این همه سپاه را گرد هم آورده است، اما آشتی، همواره بهتر از جنگ و ستیز است.
فرستاده، دلش از بیم و هراس لرزان بود، اما پا در رکاب نهاد و اسب را به سوی خیمهگاهِ رستم به پیش تاخت و خود را به نزدیکترین فاصله به آن پیلتنِ نامدار رساند.


اولین نفری باشید که نظر می دهید